تبلیغات نوشتههایم را نخوان، آرایشت به هم میریزد
ـ نیاز به یك ماساژ
حسابی دارم. تمام عضلات بدنم درد میكند. دلیلاش هم این است كه زیادی ورزش می
كنم. تقریبا یك سالی میشود كه هر روز نمیروم ورزش. هر یك هفته، یك بار هم به
ورزش كردن نمیپردازم. جالبتر اینكه در ماه، یكبار هم به ورزش نمی روم و این یعنی
وحشتناك. برای همین است كه احساس میكنم باید دَمَر روی زمین بخوابم و یكی باشد
كه حسابی آدم را ماساژ بدهد. قبلترها كه خوابگاه بودیم، كسی پیدا میشد تا كمك
كند. اما در خانه كسی نیست از این جور كارها بلد باشد. برای همین است كه كتفام
هنوز درد میكند. گردنم هم. نیاز دارم كسی ماساژم دهد. چون خودِ آدم نمیتواند
خودش را ماساژ بدهد. میشود مثل اینكه خودت رو قلقلك بدهی. وقتی خودت را قلقلك میدهی
كه خندهات نمیآید. هیچ حسی ندارد آدمی. برای همین است كه ماساژ و قلقلك، نیاز به
كسی را برای آدم ایجاد میكند. مگر اینكه ورزش كنی و نیاز نداشته باشی به كسی. بینیاز
از دیگران باشی!
1. نه هر رابطهی جسمیای لزومن جنسیست و نه هر رابطهی جنسیای لزومن جسمی!
2. بند یك را سعی كن چند بار زیر لب زمزمه كنی. برای تو خیلی خوب است. برای تویی كه گیر میدهی به هر كسی كه مواظب باشد دارد چه كار میكند و با هر كسی دست ندهد و اگر دست میدهد بغل نكند و اگر بغل كرد از روی برادری و خواهری باشد و از اینگونه مسائل.
3. دست اگر نلرزد باید شك كنی بعضی وقتها. همهاش كردند توی مخمان كه نباید خجالتی باشی و این جور حرفهای من در آوردی. آدم اگر هیچ وقت خجالت نكشد، دریده است دیگر.
4. مطلب دو تا زیرتر بعضیها را اذیت كرده بود انگار و متعجب. نو پرابلم. از باب عادتزدایی نوشته شده بود؛ كه موفق بود.
هر كاری می كنم یك متن با قلمی پیوسته و متنی آدمیزادی بنویسم نمیشود! همهاش میخواهم خواننده وقتی آمد، دنیای دنج را درك كند و حس مشترك ایجاد بشود؛ بی آنكه من چیزی برای گفتن داشته باشم؛ اما نمیشود!
مثلن متن زیر را ببینید. چند نفر دوست دارند از این متنها بخوانند؟ چند نفر این متنها را میفهمند؟
"ـ برای این همه نوشتنها و دیدنها و رفتنها و بودنها و باشها، دیروز بهانهی خوبیست. همچونآن كه مینشینی و خاطره مرور میكنی و باورپذیر میكنی گذشتهات و مینشینی و با ساده انگاشتن "نفسآرمان"های پیشین، دوست داری آینده را به تصویر بنشینی و دستِ حُرمت را بر سَبیل كوشش بَرزنی ...."
ـ در حالی كه كشور در
تب و تاب خلعِ یدِ كُردان از وزارت كشور است، در حالی كه همه نگاهشان را به دستان
مردم آمریكا دادهاند كه به چه كسی رای میدهند، در حالی كه عكس العملها به رو
نمایی گلشیفتهی فراهانی هنوز ادامه دارد، در زمانی كه نمایندگان از كسی كه قضیهی
100 میلیون رو افشا كردهاند، شكایت كردهاند(اینجا را ببینید)، هنوز كسانی هستند
كه واقعیتهای اجتماعی را ببینید و سیاست را همه چیز تعبیر نكنند. این روزها
تقریبا روزی نمیشود كه در نت بیایم و خبری در مورد ازدواج و مجردها و از این جوری
چیزها نبینم.(كافیست در بلاگ سرچ كمی بگردید و مطلبهای جدید را ببینید.)
ـ چند روز پیش، در
میدان بهارستان رفتم داخل یه آبمیوه فروشی و سفارش آبهویجبستنی دادم. روی صندلی
نشستم و صندلی بقل دستی را دیدم، یك دختر و پسر را دیدم كه دستهایشان را به
نشانهی چیزی كه عشق میپنداشتند، در هم گره زده بودند. دخترك به پسرك میگفت: ببین!
اگه ازدواج كردی هم باید با هم رابطه داشته باشیم ها! پسرك هم میگفت: هیس! بده!
ـ فیلم جدید
گلشیفتهی فراهانی نیز در حال فروش است، زیاد! مردم دستشان را توی شُرتِشان كردهاند
و در هم نمیآورند. مسنجر رو هم كه باز كنی، میبینی كه همه دستِشان توی شرتِ یكی
دیگر است. فیلمهای روز هالیوود در همین میدان رسالت خودمان با قیمت هشتصد تومان
به سهولت در دسترس است. میتوانی به سهولت تهیه كنی و صحنههای خاص فیلم را چندین
و چندبار، با كیفیت دی وی دی ببینی.
ـ این هفته و هفتهی پیش، چندین وبلاگ در مورد مُتعه و صیغه راه اندازی شد و فعالیت خودشان را شروع كردند. همه دنبال این هستند كه این دوازده میلیون، یا پانزده میلیون مجرد را چگونه باید كنترل كرد؟ برای آن یك میلیون دختری كه نمیتوانند ازدواج كنند، باید چه كار كرد؟ چه قرار است اتفاق بیفتد؟ دههی چهارم انقلاب، دههی چیست؟
اگه سیگار كشیدن بد نبود، امشب شاید دو پاكت سیگار میكشیدم. كافه گودو بودم امشب. خیلی فضای عالیای داره اونجا. بعدش هم رفتم سینما و فیلم "خواب زمستانی" رو دیدم. عالی بود. هر كسی این فیلم رو نبینه، یك چیزی رو از دست داده. عالیه. كارگردان این فیلم، همون كارگردان فیلمی هست كه قبلن در مورد نوشته بودم و بهتون پیشنهاد داده بودم كه حتمن ببینیدش. "باغ فردوس؛ پنج بعد از ظهر" . (دنبالك را ببنید)
روی ابرها راه میرفتم امروز بعد از ظهر. زندهگی روی ابر را خیلی دوست دارم. زندهگیای كه خیلیها حتا یك بار هم تجربهاش نمیكنند.
ـ من از زود تصمیم گرفتن بدم میآید. (یك كلمهی "خیلی"، قبل از "بدم" قرار دهید) من نمیتوانم تا با كسی صحبت نكردهام و فرصتِ زیادی را برای صحبت كردن و توجیه كردن و حرف زدن و خالی كردن، در اختیارش نگذاشتهام، استنتاقش كنم و بدتر آنكه تنبیهاش كنم! از این آدمها نیز زیاد خوشم نمیآید كه اینگونه هستند. خیلی از حرف زدنهای ما و جر و بحثها و قهرها و گیس و گیس كشیها برای این است كه میخواهیم خودمان تصمیم بگیریم كه فلانی اشتباه كرده است و ما باید او را تنبیه كنیم كه به "من" ظلم كرده است! "به «من»". نه به «ما». میفهمید كه؟!
ـ بعضی وقتها بعضی مراحل را تا رد نكنی، چیزی دستت را نمیگیرد. هر چه هم به نظر حواشی زندهگیات پر رنگ شود، فرقی به حالت نمیكند و رشدی در شخصیتت احساس نمیكنی. مثلن زمانی تا معدلات زیاد نشود و نمرهی خوب نگیری، زمانی دیگر تا وقتی كه كنكور قبول نشوی، زمانی دیگر تا وقتی كه به تو نگویند خوشگلی، زمانی تا وقتی كه مدرك نگیری، تا وقتی ارشد قبول نشوی، تا وقتی ازدواج نكنی، تا وقتی كارِ خوب پیدا نكنی، تا وقتی كه بچهدار نشوی، تا وقتی كه ....
ـ فكر میكنم باید ورزش رو جدی گرفت، مثل ازدواج، مثل تحقیقِ درس تاریخنگاری كه هنوز مونده و تكمیل نشده، مثل همین وبلاگ كه داره میره یه جای دیگه. مثل تو كه هر روز میآی و میخونی و بیمعرفت بازی در میآری و نظر نمیدی. نظر نمیدی و میری. فكر میكنم چند وقتی هست كه تو مهم نبودی. شاید باید مهمتر باشی توی این وبلاگ. "شاید"